سید محسن موسوی

سید محسن موسوی (دکترای تخصصی حکمت هنرهای دینی) 1404

حاجی فیروز در ایران امروز

بسم الله الرحمن الرحیم

چکیده:

شخصیت حاجی‌فیروز یکی از نمودهای نمادین فرهنگ نوروزی در ایران معاصر است که در سال‌های اخیر با چالش‌های جدی از حیث بازنمایی، جایگاه اجتماعی و انطباق فرهنگی، مواجه شده است. این نوشتار با رویکردی انتقادی و تحلیلی، ضمن واکاوی و بررسی سیر تحول این شخصیت در حافظه‌ی جمعی و فرهنگ تصویری ایرانیان، به بررسی علل زوال کارکرد فرهنگی آن و نیز امکان بازآفرینی معنادار آن در بستر ارزش‌های امروزین جامعه ایرانی می‌پردازد. قابل ذکر است که این نوشتار، با ابزار هوش مصنوعی، راستی‌آزمایی شده و اولین مقاله، از سلسله مقالات مؤلف است که پس از تحقیق و پژوهش، در ارائه‌ی روزآمد آن، از این امکان بهره گرفته شده.

مقدمه:

حاجی فیروز، چهره‌ای دیرآشنا در فرهنگ نوروزی ایران، با چهره‌ای سیاه‌گونه، لباسی سرخ، کلاه کله‌قندی، کفش‌هایی نوک تیز با سبک خراسانی و یا ترکی، گاهی حلقه‌ای زرین در گوش و دایره‌زنگی در دست، به‌عنوان پیک شادی و بشارت‌دهنده‌ی بهار شناخته می‌شد. اما در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در فضای شهری و رسانه‌ای ایران، تصویر این شخصیت، دچار دگردیسی شده و از یک نماد اسطوره‌ای به چهره‌ای سطحی، گاه تمسخرآمیز و گاه دریوزه‌گونه و متکدّی، فروکاسته شده است. در حافظه‌ی فرهنگی ایرانیان، نوروز، نه‌تنها نقطه‌ی آغاز سال (ترازمندی بهاری یا اعتدال ربیع)، بلکه لحظه‌ی نمادینِ نو شدن طبیعت، و جان و جهان، تلقی می‌شود. در این میان، شخصیت‌هایی چون «بابا نوروز»، «عمو نوروز» و به‌ویژه «حاجی‌فیروز» به عنوان حاملان نمادینِ این پیام نوروزی، در آیین‌های نمایشی و سنتی، جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند. با این‌حال، در سال‌های اخیر، بازنمایی این شخصیت‌ها، به‌ویژه حاجی‌فیروز، با بحران‌هایی جدّی، روبه‌رو شده که نشانه‌ای از گسست میان سنت‌های فرهنگی و الزامات و ضروریاتِ جامعه مدرن است. این مقاله، نگاهی به سیر این افول فرهنگی و راه‌های بازیابی هویت اصیل حاجی‌فیروز دارد و بر آن است تا با رویکردی انتقادی، به واکاوی این شخصیت در بستر تاریخی، اجتماعی و زیباشناختی بپردازد و از امکان یا امتناع بازآفرینی فرهنگی آن سخن بگوید.

کلید‌واژه‌ها: حاجی‌فیروز، عمو‌نوروز، سیاه‌بازی، ایران، فرهنگ

خاستگاه و خویشاوندان فرهنگی حاجی‌فیروز و آسیب‌شناسی حضور این شخصیت:

ميرنوروزى، بابانوروز، پيرپيروز، ننه‌نوروز و بى‌بى‌نوروزك، از جمله‌ی شخصيت‌هاى مشابه حاجى‌فيروز هستند كه هر‌كدام وضعيتى متفاوت، در مناطق مختلف ايران دارند. اما ظاهرا” حاجى‌فيروز با چهره‌ی سياه‌گونه و شكل و شمايل نمایش‌گران تأتر سیاه‌بازی، بیشتر مربوط به فرهنگ تهران است. ریشه‌های شخصیت حاجی‌فیروز، اگرچه در منابع مکتوب، چندان مستند نیست، اما بر اساس پژوهش‌های به‌عمل آمده، در سنت شفاهی و آیین‌های نمایشی پیشااسلامی، تا حدودی قابل ردگیری است. شخصیت‌هایی چون «میر نوروزی»، «پیر پیروز»، «عمو نوروز» و «ننه نوروز»، هر یک بازتابی از مفهوم طنین جشن نوروز، زایش و پایان زمستان هستند. البته داستان میر نوروزی، اندکی متفاوت است. میر نوروزی، همان شخصیتی است که در هنگام تعطیلات سال نو، به‌عنوان جایگزینی برای حاکم یا پادشاه، انتخاب می‌شد (حکومت عاریتی) و در این فرصت اندک، همه می‌بایست به او، بسان همان حاکم اصلی، احترام بگذارند و فرامین او را اجرا کنند. در این مدت کوتاه، میر نوروزی به هیچ وجه حق خندیدن ندارد و اگر لبخندی به چهره‌ی او بیاید، او را از پادشاهی چند روزه، غزل می‌کنند. میر نوروزی معمولا از میان ساده‌ترین افراد جامعه انتخاب می‌شد تا با حضور خود در دربار شاهی موجبات شادی را برای دیگران فراهم آورده و خواسته‌هایی که مردم نمی‌توانستند در طول سال به آن دست یابند را با دستورات خود عملی سازد. درواقع نوعی مشابه‌سازی کارناوال (شادپیمایی) باختین* است که دولت‌سرا را برای چند روزی، با «پادشاهی عاریتی»، اداره می‌کنند؛ تا افراد جامعه، خدمت‌کارانِ دربار و کِهتران، اندکی عقده‌گشایی کنند. به قول حافظ علیه‌الرحمه، حکم میر نوروزی را بقای چندانی نیست:

«زكوى يار مى‌آيد نسيم باد نوروزى/ از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزی
سخن درپرده مى‌گويم چو گل از غنچه بيرون آى/ كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى» (حافظ علیه‌الرحمه)

حاجی‌فیروز، با چهره‌ی سیاه، کلاه کله‌قندی و لباس سرخ و کفش‌های نوک‌تیز، تلفیقی از طنز، نمایش و تقلید است که با آواز «ارباب خودم…» وارد خیابان‌ها می‌شود. اما این صورت‌بندی نمادین، امروزه با چالش‌های تبارشناختی و معناشناختی مواجه شده است. اگر به کلماتی مثل بابا، عمو، حاجی، میر، پیر، ننه و بی‌بی که عناوینی است که قبل از کلمه‌ی نوروز می‌آیند توجه کنیم، خواهیم دید که همه‌ی این کلمات در فرهنگ ایرانی کلماتی محترمانه هستند. مثلاً بابا در فرهنگ ایرانی و حتی هندی، پیشوند یا پسوندِ عارفان و اهل تصوف و حکیمان است که در مواقعی همه‌ی آنها در شهری مثل تبریز، دور یکدیگر جمع می‌شدند و در این مجالس سخنانی عارفانه رد و بدل می‌شد. بزرگانی چون بابا افضل کاشانی، بابا طاهر همدانی، بابا رکن‌الدین، بابا فولاد حلوایی از ایران و سای‌بابای شیردی از هند، نمونه‌ای از این بزرگانند. میر، عمو، حاجی و پیر نیز همین سبقه را دارند؛ و این نمایانگر این مطلب است که دست‌کم، بابا نوروز یا عمو نوروز، از یک وجاهت ویژه‌ای در فرهنگ ایرانی و شاید هم فرهنگ بعضی از ملل دیگر، برخوردار بوده است که متأسفانه امروزه از مِهتری این شخصیت به‌شدت، کاسته شده است و هویّت او را در حد یک دلقکِ خیابانی فروکاسته‌اند.

«حاجى‌فيروز» در فرهنگ عميد، چنين معرفى گرديده است: «مردى كه در ايام عيد نوروز، چهره خود را سياه مى‌كند و لباس سرخ مى‌پوشد و در خيابان‌ها مى‌گردد و با ساز و آواز و خنده و شوخى و حركات خنده‌آور خود، مردم را مى‌خنداند و از آنها پول مى‌گيرد.» (نک: فرهنگ عمید) تفاوتى اساسى ميان شخصيت بابا‌ نوروز و شخصيت حاجى‌فيروز وجود دارد؛ «بابا نوروز در نظر كودكان ايرانى، پيرمردى داراى ريش سفيد انبوه و جامه‌ای دراز كه در عيد نوروز در خيابان‌ها گردش مى‌كند و به كودكان شيرينى و اسباب‌بازى مى‌دهد، نظير پاپانوئل، عمو نوروز هم مى‌گويند.» (نک: فرهنگ عمید) بابانوئل (papa noel) نيز اصطلاحى فرانسوى است. «در نظر كودكان مسيحى، پیرمردى است كه ريش سفيد انبوه و جامه‌ی سرخ رنگ دارد و در شب عيد ميلاد حضرت مسيح (ع) انواع اسباب بازى و شيرينى براى كودكان به ارمغان مى‌آورد؛ او را در امريكا، سانتاكلوس و در بلژيك، سن نيكلا و در فرانسه پاپانوئل مى‌گويند. سانتاكلوس، كشيش نيكوكارى از مردم آسياى صغير بود كه به طور ناشناس از مستمندان دستگيرى مى‌كرده و هدايايى از پنجره اطاق، براى آنان مى‌ريخته.» (نک: فرهنگ عمید)
در سال‌های اخیر، نهادهای حقوق بشری و کنشگران ضد تبعیض، بازنمایی حاجی‌فیروز را مورد انتقاد جدی قرار داده‌اند. از نگاه این گروه، چهره‌ی سیاه‌شده‌ی حاجی‌فیروز، بازتابی از «مینستری» (Blackface) غربی و نمودی از نژادگرایی پنهان در فرهنگ ایرانی است. آنچه بیشتر مورد نقد قرار گرفته، نه صرفاً سیاهی چهره‌ی این شخصیت، بلکه ترکیب آن با رفتارهای مضحک، رقص‌های بی‌هدف و آوازهای بی‌معناست که در مجموع، تداعی‌گر نوعی تمسخر فرودستان یا اقلیت‌های نژادی است. به‌ویژه در عصر جهانی‌شدن و حضور گسترده‌ی ایرانیان در جوامع چندفرهنگی، این تصویر ممکن است موجب سوءتفاهم، رنجش یا حتی واکنش‌های بین‌المللی شود. از همین رو، برخی پیشنهاد می‌دهند این بازنمایی یا به‌کلی کنار گذاشته شود، یا در فرمی تازه و مبتنی بر کرامت انسانی بازسازی گردد. با گذر زمان و حذف تدریجی آیین‌های نمایشی از زندگی شهری، حاجی‌فیروز از شخصیت آیینی، به چهره‌ای بی‌ریشه در فضای خیابانی تبدیل شد. اجراهای پراکنده، بدون متنی منسجم و معنا‌دار و هویتی آشفته، با چهره‌ای سیاه‌گونه و کلمات تکراری، او را در نگاه مردم به کاراکتری سطحی، گاه آزاردهنده و حتی توهین‌آمیز، بدل کرده است. او حتی توانایی اجرای یک صحنه سیاه‌بازی را هم ندارد. متأسفانه افول این شخصیت طناز، به جهت برخورداری از چهره‌ای سیاه، باعث سوءبرداشت‌های نژادی بین سیاهان و سفید پوستان و برداشت‌های سطحی از نشانه‌ها را بیش از پیش، تعمیق بخشیده است؛ چنانچه برخی از منتقدان، او را نشانه‌ای از نژادپرستی پنهان یا بازتولید مناسبات نابرابری نفوس، در تاریخ می‌دانند. مثلاً پیت سیاه، یا بلک‌پیت (Zwarte Piet) چهره‌ای بسیار بحث برانگیز در فرهنگ هلند است. او تقریباً همیشه با ویژگی‌های نژادپرستانه (minstrelsy Blackface) به تصویر کشیده شده است. او دارای چهره‌ای سیاه‌رنگ، یک کلاه‌گیس سیاه مجعد، لب‌های قرمز روشن و اغلب با گوشواره‌های طلا، در مراسم ظاهر می‌شود. هنگام صحبت کردن، بازیگران تمایل دارند لهجه‌ی سورینامی کاریکاتوری را برپا کنند. (Suriname یک مستعمره‌ی سابق هلندی در آمریکای جنوبی با جمعیتی سیاه است.) افرادی که نقش Zwarte Piet را بازی می‌کنند و این لباس‌ها را می‌پوشند، معمولاً سفید پوست هستند، اگرچه افراد سیاه پوست که به عنوان Zwarte Piet لباس می‌پوشند نیز به طور معمول از آرایش سیاه استفاده می‌کنند. برخی از منتقدین‌‌، نه برای حذف زوارته پیت از جشن‌های روز سنت نیکلاس ، بلکه برای تغییر شخصیت چالش‌برانگیز او استدلال‌هایی کرده‌اند. در سال 2015، کمیته سازمان ملل متحد خواستار حذف آن ویژگی‌هایی از شخصیت سیاهِ پیت شد که منعکس کننده کلیشه‌های منفی است و توسط بسیاری از افراد آفریقایی‌تبار، مورد استفاده قرار می‌گیرد. چنین استدلالی منجر به تغییراتی در سنتِ پیتِ سیاه در هلند شد. در سال 2015 مدارس ابتدایی هلندی، استفاده از تصاویر سیاه و سفید از زوارته پیت را ممنوع اعلام کردند. در سال 2017 ، شهر روتردام به طور مشابه، لباس‌های سیاه را در طول رژه‌ی سالانه خود ممنوع اعلام کرد. (نک: britannica) **

برخی رویکردهای جامعه‌شناسانه و انتقادی، ظهور حاجی‌فیروز را در پیوند با مناسبات طبقاتی و ساختار برده‌داری در ایران تحلیل می‌کنند. در این خوانش، حاجی‌فیروز بازتابی از چهره‌ی خدمت‌کار، غلام یا برده‌ی سیاه‌پوست است که برای سرگرمی طبقات بالادست، خود را مضحکه می‌سازد. رنگ سیاه صورت، لحن عوامانه و زبان لودگی‌آمیز او، گاه حامل نشانه‌هایی از تحقیر تاریخی، نه‌تنها نسبت به رنگ پوست، بلکه نسبت به طبقات فرودست است؛ نوعی صورت‌بندی فرهنگی از فرودستی، که در قالب یک چهره‌ی «دوست‌داشتنی» و «نوروزی» پذیرفتنی شده است.
بیتا باقلی‌زاده در مقاله‌ای تحت عنوان «جامعه‌ی ایرانیان آفریقائی‌تبار: ماورای چهره‌ی سیاه حاجی‌فیروز، برده‌داری و موسیقی بندری»*** به تبارشناسی شخصیت حاجی‌فیروز پرداخته و این پدیده را برآمده از دوران برده‌داری در ایران می‌داند. او نظر بعضی از محققان از جمله جناب استاد مهرداد بهار را که سعی در توجیه سیمای حاجی‌فیروز و پیوندهای آن با سمبل‌های ایران باستان داشته‌اند، تئوری‌هائی با بنیان تاریخی ضعیف می‌داند که بیانگر نگاه مثبت افراد آکادمیک به این مسئله است؛ چنانچه محققانی چون جعفر شهری بر این باورند که حاجی فیروز، پدیده‌ای جدید و معاصر در جشن‌های نوروزی‌ست که یک برده‌ای سیاه‌پوست را در خدمت ارباب ایرانی نشان می‌دهد. هر چند بیشتر ایرانیان به حاجی‌فیروز به چیزی فراتر از طنین نوروزی نگاه نمی‌کنند؛ ولی نقش او یکی از جنبه‌های تاریخ طولانی برده‌داری در ایران است. در حقیقت حاجی‌فیروز از جامعه ایرانیان آفریقائی‌تبار نشأت گرفته است. اکثر ایرانیان آفریقایی‌تبار از اقیانوس هند وارد ایران شدند، از مسیری تجاری میان خاورمیانه و شرق آفریقا که از قرن نهم در تسلط تجار آفریقایی ـ عرب قرار داشت. به دلیل پراکندگی برده‌داری در گستره‌ی خاورمیانه و شبه قاره، تقریبا تمام کشورهای حاشیه خلیج فارس، سابقه‌ی برده‌داری داشته و جمعیتی آفریقایی دارند. برده‌داری تا سال 1929 میلادی، عرفی معمول در ایران بوده است. در این سال، مجلس شورای ملی، قانونی به تصویب رساند و برده‌داری را لغو کرد. پس از تصویب این قانون برده‌های ایرانی آزادی خود را به دست آوردند و طبق قانون اساسی، حقوق آن‌ها با دیگر شهروندان ایرانی برابر شد.(نک: باقلی‌زاده)
به نظر می‌رسد، در مواجهه با چنین موضوعاتی در مورد حاجی فیروز، نخستین گام، بازخوانی علمی و فرهنگی خاستگاه حاجی‌فیروز بر پایه‌ی اسناد، آیین‌ها و روایت‌های شفاهی مردمان ایرانی است. این بازخوانی می‌تواند به جایگاه او در اسطوره‌های نوروزی، ارتباط با آیین‌های سال نو و نسبت‌اش با مفاهیم باززایش، شادی و آیینی‌بودن نوروز، روشنی بخشد. پیشنهاد می‌شود پژوهشگران حوزه‌ی مردم‌شناسی، تاریخ فرهنگ و مطالعات اسطوره‌ای، در این مسیر با نهادهای فرهنگی همکاری کنند تا تصویری تازه، معتبر و افتخارآمیز از حاجی‌فیروز به جامعه ارائه شود.

بازنمایی و بازتاب‌های معاصر شخصیت حاجی‌فیروز، در آثار نمایشی و هنری:

در دوره‌های صفوی تا قاجار، حاجی‌فیروز در کنار چهره‌هایی چون میر نوروزی، در نمایش‌های خیابانی و آیینی، نقش مسخره‌ی مقدس را ایفا می‌کرد؛ شخصیتی طنزآلود اما معناگرا، که با شوخی و طرب، حامل پیامی جدی درباره‌ی چرخه‌ی حیات و امید بود. واژه‌هایی چون «ارباب» نیز در این بافتار، بخشی از گفت‌وگوی نمایشی و نه نشانه‌ای از خفت یا فرودستی بودند. گویا حاجی فیروزِ تاریخی ما، بهلول‌وشی کیِّس، طناز و دارای فطانت بوده است که با هنرنمایی خود، غم‌خانه‌ی دل آدمیان را که سردی زمستان و جور حاکمان، آن را تاریک و دل‌گیر کرده، به سرایی فرح‌بخش و شادخانه مبدل می‌سازد و انگیزه‌ی دوباره زیستن را از حشر مجدد طبیعت به آدمی تذکر می‌‌دهد، چون گاهی آدمی فراموش می‌کند که او نیز جزوی از همین طبیعت است و باید در بهار، تذکر طبیعت را به گوش جان بشنود و جان و دل خود را نیز به امید، زنده کند. چنانچه مولانا علیه‌الرحمه می‌فرماید: «ذکر آرد فکر را در اهتزاز/ ذکر را خورشید این افسرده ساز»
یا در جای دیگر که می‌فرماید:
«گفت پیغمبر ز سرمای بهار/ تن مپوشانید یاران زینهار
زانک با جان شما آن می‌کند/ کان بهاران با درختان می‌کند»
بررسی آثار بصری منتشر شده در رسانه‌های متفاوت، نشان می‌دهد که اغلب طراحان معاصر، با حذف جنبه‌های مبتذلِ این شخصیت، در پی بازآفرینی تصویر مقبول‌تر و با وجاهت‌تری از حاجی‌فیروز بوده‌اند. حذف نشانه‌های تکدی‌گری، تلطیف چهره و بازخوانی زمینه‌های آیینی، نشان از تلاشی برای رهایی از نگاه تحقیرآمیز به این شخصیت دارد. جالب آن‌که در اکثر آثار معاصر، نشانی از چهره‌ی دریوزه‌گر، درمانده و بی‌چاره‌ی او دیده نمی‌شود. این امر نشان می‌دهد که مخاطب امروز، در ناخودآگاه خود، شأن و جایگاه متفاوتی برای حاجی‌فیروز قائل است و خواستار بازتعریف آن در قالبی نوین و با هویت فرهنگی معتبرتری است و وضعیت فعلی او را در جامعه‌ی ایرانی نمی‌پسندد. فرزاد وثوقی، سردبیر فصلنامه‌ی سگال، “طراحی گرافیک بین‌الملل”، با برگزاری مسابقه‌ای برای طراحی شخصیّت حاجی‌فیروز، این مسئله را به اثبات می‌رساند که اکثر آثار ارسالی در این رقابت، ناظر به هدف‌مند بودن حضور این شخصیت در زندگی‌ ما ایرانیان است.
از منظر رسانه‌ای، حاجی‌فیروز در دهه‌های اخیر به شخصیتی بی‌خلاقیت، تکرارشونده و فرمی کلیشه‌ای بدل شده است. او در تبلیغات، برنامه‌های کودک، موسیقی‌های مناسبتی و جشن‌های سازمانی، همواره با لباسی قرمز، دایره‌ای در دست و آوازهایی یکنواخت ظاهر می‌شود. این یکنواختی، نه تنها باعث فرسایش زیبایی‌شناختی شخصیت او شده بلکه زمینه‌ساز فاصله گرفتن نسل جدید از معنا و بار فرهنگی حاجی‌فیروز نیز شده است. به‌علاوه، بازنمایی‌های رسانه‌ای، گاه فاقد آگاهی نسبت به ریشه‌های تاریخی این چهره‌ و اصالت فرهنگی یا زیبایی‌شناسی آیینی آن هستند و بیشتر، تابع منطق سرگرمی و فروش‌اند. در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در کلان‌شهرهایی چون تهران، بازنمایی حاجی‌فیروز در قالب مجسمه‌ها، استندها، نقاشی‌های دیواری و دیگر عناصر تزئینی شهری رایج شده است. این تصویرسازی‌ها عمدتاً به هنگام نوروز در سطح شهرها ظاهر می‌شوند و بیشتر ناظر بر عنصر بصری و حس‌برانگیز حاجی‌فیروز هستند، تا معنای تاریخی یا آیینی او، مهم‌تر آنکه، در این تصویرسازی‌ها نیز چهره‌ی حاجی‌فیروز به‌صورت اغراق‌آمیز، ساده‌سازی‌شده و گاه با نشانه‌هایی نژادگرایانه (رنگ چهره‌ی سیاه، لبخند همیشگی، شمایل مضحک) بازنمایی می‌شود. این فرم از بازنمایی، او را از سطح یک شخصیت فرهنگی به شیء تزئینی و کالایی تقلیل می‌دهد.
با گسترش رسانه‌های جمعی به‌ویژه تلویزیون در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی، حاجی‌فیروز از یک چهره‌ی زنده‌‌ی نمایشی در خیابان و بازار، به سوژه‌ای تصویری بدل شد که در قالب برنامه‌های نوروزی، آگهی‌های بازرگانی و تولیدات فرهنگی بازتولید می‌شد. در این رسانه‌ها، حاجی‌فیروز معمولاً به‌مثابه چهره‌ای شاد، سرزنده و بی‌خطر تصویر می‌شد که وظیفه‌اش، نه بازنمایی یک سنت آیینی، بلکه صرفاً ایجاد فضای شاد و طنزآمیز برای خانواده‌ها بود. این تصویر رسانه‌ای، همزمان با حذف جنبه‌های انتقادی و تاریخی شخصیت حاجی‌فیروز، به تثبیت یک «کلیشه‌ی تصویری» انجامید که با لحن کودکانه، موسیقی پاپ‌شده و فرم کارتونی بازتولید می‌شد.

ضرورت بازسازی و بازخوانی هویت فرهنگی حاجی‌فیروز:

این فراز را با خاطره‌ای به‌یادماندنی برایتان می‌گشایم. دخترم كه سه سال بيشتر نداشت، فريادى كشيد و خود را در آغوش مادرش انداخت. هاج و واج به اطراف خود نگاه كردم. از پنجره‌ی سمت شاگرد، مرد سيه چرده‌اى را ديدم كه با دندان‌هاى سفيدش، خود را به پنجره‌ی ماشين چسبانده بود. بيچاره دخترم از ترس زهره‌ترك شده بود. من هم ابتدا اندكى ترسيدم، اما لحظه‌اى بعد، او را شناختم. در رنگ سياهِ چهره‌اش، بی‌نوایی را ديدم كه از سر ناچارى، لباس قرمز چين‌چين زنانه‌اى به تن كرده و بى‌مهارت و نابسامان، بدن‌اش را تكان مى‌داد و با ريتم تيمپانى و دايره زنگى، با صداى خش‌آلود و خسته خود، بدن‌اش را می‌جنباند و با شعری با قافیه‌پردازی مهمل و مضحک، چنين مى‌خواند: ابراب (ارباب) خودم سامبولى بليكم، من كه ارباب او نبودم، سرم را از خجالت پائين انداختم و او می‌گفت:
ارباب خودم، «سامبولی بلیکم» !
ارباب خودم، سرِتو بالا کن!
ارباب خودم، لطفی به ما کن،
ارباب خودم، به من نگاه کن!
ارباب خودم، بُزبُز قندی،
ارباب خودم، چرا نمی‌خندی؟

من در فكر آن بودم كه به چه چيز بخندم، خنده بر شخصيتى با ساختار فرهنگى و اجتماعى واژگون، يا خنده‌ای که بر هر درد بى‌درمان دواست؟ هميشه با خود مى‌گفتم اين شخصيت، ساخته و پرداخته كدام بخش از تاريخ ملی و آیینی ماست. هيچ‌گاه ردپاى دقیق و شفافی از او، غير از ادبيات شفاهى، در ادبيات و شعر مكتوب ندیده بودم. از طرفى همه‌ی اقوام ايرانى بر وجود چنين شخصيتى در عمق فرهنگ ايرانى، اتفاق‌نظر ندارند؛ يا لااقل با اين كيفيت و چهره‌ی سياه، در همه جاى ايران موضوعيت ندارد. پس من چه رابطه‌ای با او دارم؟ راستى او پيك چه چيزی بود؟ چه پيامى براى من آورده بود كه با اين شكل و شمايل مناسبت داشت؟ آن‌هم برسر چهارراه، آمدنى بود يا رفتنى؟ سفير كهنگى بود يا پيك تازگى؟ به واقع او پيك نوروزى من نبود. او پرسشی بود که هرساله به سراغ من می‌آمد. متاسفانه هيچ‌گاه فرصت مناسبى براى اختلاط با او را پيدا نكرده بودم، شاید تقصير خودم بود. من فقط سالی یک‌بار او را ملاقلات می‌کردم.

حاجی فیروزه، سالی یک روزه،
همه می‌دونن، منم می‌دونم،
عیدِ نوروزه، سالی یه روزه،

همان‌گونه که شخصیت‌هایی چون بابانوئل (سانتا کلاوس)، (SANTA CLAUS) و همراهان سیاه‌چرده‌ی او در سنتِ مسیحی، توانسته‌اند خود را با تحولات فرهنگی و رسانه‌ای، همساز کنند، و انتقادات و پیشنهادات گروه‌های مختلف نژادی را جدّی بگیرند؛ بازآفرینی حاجی‌فیروز نیز در مملکت ما، نیازمند بازخوانی انتقادی، تبارشناسی فرهنگی، و بهره‌گیری از ظرفیت‌های فرهنگی، بومی و قومیتی است. چنانچه این بازآفرینی صورت نگیرد، سرنوشت محتوم این شخصیت، به حاشیه رانده‌شدن، حذف و یا تبدیل‌شدن به اُبژه‌ای (متعلَقِ شناسایی) صرفاً تزئینی در تقاطع خیابان‌ها و چهارراه‌ها خواهد بود که دائماً بر انتقادات از او افزوده می‌شود. چنانچه در سال‌های اخیر بخش‌نامه‌ی معاونت فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران، مبنی بر پرهیز از استفاده از حاجی‌فیروز با صورت سیاه، در برنامه‌ها و کارناوال (شادپیمایی) شهرداری تهران، خبرساز شد و در شبکه‌های اجتماعی، بازتاب فراوانی داشت. این نوع برخوردها، نشان از آماده شدن برای تغییر است. اما به عقیده‌ی نگارنده، این نکته را نباید از نظر دور داشت که دوگانه‌ی سیاه و سفید و تعصب نژادپرستی، هیچ‌گاه در ایران، به‌طور جدی به‌عنوان یک پدیده‌ی مخرب اجتماعی، مورد نظر نبوده و نمی‌توان به سادگی آن را به انگیزه‌های حضور حاجی‌فیروز، نسبت داد. ایرانیان فهیم و مردم‌دار، هیچ‌گاه نژادپرست نبوده‌اند و بر طبق فرهنگ اصیل ایرانی – اسلامی، گرامی‌ترین مردم، با تقوا‌ترین آنهاست؛ لذا بازسازی و هویت‌بخشی به حاجی‌فیروز در ایران، نه تنها این شبهه را برطرف می‌کند، بلکه زخم سفره‌ی نوروز ما را نیز بر‌می‌چیند و میدانی برای حضور بازیگران ارزشمندی چون جناب استاد جواد انصافی، سعدی افشار، عطا صفرپور، مجید افشار و دیگر عزیزان فهیمی که در این عرصه صاحب‌نظر هستند را فراهم می‌آورد؛ تا هم، شاگردانی تربیت کرده و هم مفاهیم عمیق این هنر را بازتعریف کنند.
نکته‌ی مهم در بازسازی چهره‌ی حاجی‌فیروز، ورود به گفت‌وگویی همدلانه با افکار عمومی است؛ گفت‌وگویی که به‌جای پاک‌کردن تاریخ، به فهم چندلایه‌ی آن کمک کند و موجب حساسیّت‌زدایی فرهنگی شود. می‌توان از ظرفیت شبکه‌های اجتماعی، هنرهای تجسمی، تئاتر و سینما برای بازاندیشی مشارکتی استفاده کرد. روایت‌های نو از حاجی‌فیروز، اگر با احترام به گذشته و دغدغه‌ی حال نوشته شوند، می‌توانند، الهام‌بخش نسلی جدید، در حفظ سنتی زنده، پویا و انسانی باشند. بازنمایی حاجی‌فیروز در رسانه‌ها، مدارس، جشن‌ها و تبلیغات، نیازمند اصلاحات اساسی است. به جای چهره‌ای سیاه‌شده و فرم‌های کلیشه‌ای، می‌توان از طراحی‌های نوین، لباس‌هایی با الهام از نگاره‌های تاریخی و حتی اجرای نقالی‌گونه یا داستان‌محور استفاده کرد. این بازطراحی باید بر کرامت انسانی، نشاطِ آیینی و تنوع فرهنگی، تاکید داشته باشد. نهادهایی چون صداوسیما، شهرداری‌ها، وزارت فرهنگ و آموزش‌وپرورش در این زمینه، نقش کلیدی دارند.

آیا حاجی‌فیروز برای ایران امروز پیامی دارد یا نه؟

به نظر نمی‌رسد در کشاکش موضوعاتی که در این سال‌ها، مردم ایران به آنها مبتلاء بوده‌اند، این شخصیت، هیچ‌گونه تأثیری از خود به‌جای گذاشته باشد؛ خصوصاً اینکه اساساً با فضای روحی – روانی امروز مردم ایران، هیچ‌گونه سنخیتی ندارد و حتی تا کنون هیچ تلاشی نیز از سوی دست‌اندرکاران فرهنگی، برای به‌روزرسانی این شخصیّت صورت نگرفته است. غریبه‌گی و واپس‌ماندگی او چنان آشکار است که هیچ خلاقیتی از او در این سال‌ها سر نزده و همچون میهمان ناخوانده‌ای در ایام پایانی سال کهنه، در میان چهارراه‌ها سر بر‌می‌آورد، ژنده‌پوشِ بد‌قواره‌ای است که هیچ‌کس آرزوی دعوت کردن او را به منزل خویش، برای مصاحبتی کوتاه هم، ندارد. گاهی دیده‌ام که در پس چهره‌ای ملامتی، انسانِ با شخصیتی با دنیایی اندیشه، پنهان شده تا در شلوغی جهان بی‌وفا و متکبر و پر هیاهوی تکنولوژیک، اندکی خود را رها سازد، اما حاجی‌فیروز قصه‌ی ما از این دست افراد نیست. تکدی، دریوزگی و بی‌نزاکتی می‌کند. نه خنیاگر است و نه نقال، نه درویش است و نه رمال، نه رند عارف‌مسلک است و نه درویش مجذوب؛ بلکه در بسیاری از موارد، بدل به موجودی مالیخولیایی و آشفته شده که تنها هدف‌اش تکدی است. حاجی‌فیروز امروز ایران از پیغام‌آور شادی تا نماد وهن و تکدی‌گری در نوسان است. اصلاً نمیدانیم او کیست، چیست و به چه می‌اندیشد و پشت این چهره‌ی سیاه، کدام چراغ معرفت روشن است. کدامین پیام انسانی و معنایی را از وجود او به ارمغان گرفته‌ایم. آیا رابطه‌ای دو سویه میان ما و او وجود دارد؟ یا اینکه دستِ گدایی او همواره به سوی خلق دراز است. انسان‌ها و پدیده‌های مناسبتی، اگر نتوانند خود را با تغییرات جوامع، همسان سازند، مزه‌ی آنها از شیرینی به ترشی و سپس به تلخی می‌گراید؛ و امان از خوراکیِ تلخی که مجبور باشی برای خوردن آن، راه بینی خود را نیز ببندی؛ اما تلخی و بوی بد آن را نتوانی فریاد بکشی. امسال برای اولین‌بار، زنی را دیدم که لباس حاجی فیروز بر تن کرده بود و با کپل‌های گنده به طرز عجیبی می‌رقصید و به اجبار در ترافیک، از رانندگان، پول طلب می‌کرد. مردم نیز نه به اکراه، بلکه به اشتیاق به این حاجیه‌فیروز پول می‌دادند، چون از رقصِ تلخ یک زن هم‌وطن، شرم‌گین بودند؛ او نماد انسانی بود که هیچ چیزش به چیز دیگرش نمی‌آمد؛ نه رقص‌اش به شرم‌اش، نه خنده‌اش به تلخندش، نه لباسش به تن‌اش، نه ریتم شعرش به ضرب داریه‌اش و نه چهره‌ی سیاهش به آرایش زنانه‌اش، آری او همه قواعد را شکسته بود:

بشکن بشکنه؛ بشکن!
من نمی‌شکنم؛ بشکن!
اینجا بشکنم، یار گله داره،
اونجا بشکنم، یار گله داره؛
هر جا بشکنم یار گله داره!
این سیاه چقدر حوصله داره؟

رفتارهای ناسازگار، پوشش آشفته، نحوه‌ی بیان جاهلی و فضای هزل‌آلود اطراف او، نه تنها موجب خنده نیست بلکه از نظر روان‌شناختی، وضعیتی آزاردهنده ایجاد می‌کند. شخصیت حاجی‌فیروز، حتی اگر بپذیریم که در سنتِ ما، طنزی منتقدانه و کنایه‌ای از ساختار ارباب و رعیت بود، امروز به کمدی تلخی، فروکاسته شده است. حاجی‌فیروزِ امروز، تصویر یک فریاد وحشت از چهره‌ای غریب و سیاه است که در آستانه‌ی بهار، همچون شبحی از اعماق گذشته ظاهر می‌شود. اصلاً دلم نمی‌خواهد که او را بسان بعضی از محققین تاریخ، میهمانی از سرزمین مردگان و معادل اوزیریس (Osiris) بدانم، اما بر این عقیده‌ام که جامعه‌ی فرهنگی ما، خصوصاً اهل بازیگری و نمایش، آن‌گونه که می‌بایست برای این شخصیت هزینه نکرده‌اند و او را در میان خود به احترام، تکریم ننموده‌اند؛ به همین جهت او از فضای اصلی حضور خود و صحنه‌ی نمایش، گریخته و چون بی‌نوایی خانه‌به‌دوش، آواره‌ی کوچه و خیابان شده و استحاله‌ی عجیبی در او صورت گرفته است.

هر پديده فرهنگى در جامعه، سيرى ميان كمال و نزول دارد. گاهى به واسطه توجه مثبت يا منفىِ رسانه‌هاى فرهنگ‌ساز، يك پديده فرهنگى، از عمق تاريخ، به زمان ما مى‌آيد وهم‌زمانِ ما مى‌شود و در زمان ما مجددا” متولد مى‌گردد و زندگى مى‌كند. اگر اين حيات مجدد، با شناخت واقعى كيفيات مثبت يا منفی همراه نباشد، ممكن است خود، به مرور، موجبات مرگ همیشگی اين پديده را فراهم آورد و چنانچه با ريشه‌يابى، تبار‌شناسى و نقد آگاهانه همراه باشد، پذيرش و يا قبول منطقى، در اين پديده فرهنگى اتفاق مى‌افتد، كه خود، موافق عقل است. نبايد از پرداختن به پديده‌هاى بينابينى در فرهنگ ايرانى طفره برويم. پرداختن به مطالبى از جمله آغاز حضور و عرضه اين شخصيت (بابا نوروز) درتاريخ ايران و تغيير نام آن به (حاجى فيروز) و بررسى آداب فرهنگىِ بازسازى اين شخصيت از رنگ و نوع لباس گرفته تا رنگ چهره، شيوه تكلم، سطح سواد، مكان و زمان حضور او در اجتماع، اهداف سياسى و اجتماعى چنين پدیده‌اى و مطالعه تطبيقى حاجى‌فيروز با شخصيت‌هاى معادل او در مناطق مختلف ايران و خارج از ايران، از جمله مطالعاتى است كه مى‌تواند موجب ارتقاء سطح دانش به‌كارگيرى اين شخصيت در عرصه‌هاى جديد فرهنگى و اجتماعى باشد. منتقدان فرهنگی، این وضعیت را نتیجه‌ی فرآیندهای مدرنیزاسیون شتاب‌زده، حذف تدریجی حافظه‌ی آیینی، و استحاله‌ی سنت در نظام مصرف‌گرایی شهری می‌دانند. در نتیجه، شخصیت حاجی‌فیروز، دیگر واسطه‌ی «بازگشت به نوروز» و «پیوند با گذشته» نیست، بلکه بدل به ابژه‌ای تکراری و تهی از معنا شده است. از دیدگاه جامعه‌شناختی، حاجی‌فیروز حامل دلالت‌های متناقضی است. از یک سو، او می‌تواند نماد فرودستی، نژادزدگی و تمسخر تاریخی باشد؛ چهره‌ای که در ساختار طبقاتی و نژادی جامعه ایرانی، موقعیتی حاشیه‌ای دارد و بازنمایی‌اش با خنده‌ی جمعی، نوعی طرد فرهنگی را بازتولید می‌کند. از سوی دیگر، برخی خوانش‌ها کوشیده‌اند حاجی‌فیروز را حامل نوعی مقاومت نمادین بدانند؛ فردی از طبقه‌ی فرودست که با لحن تمسخر، زبان وارونه و حضور شورمند خود، گفتمان شادی و نوروز را تصاحب کرده و با وجود جایگاه حاشیه‌ای‌اش، نقشی کلیدی در بازتولید آیین‌های نوروزی، ایفا می‌کند.

نگارنده در اين نوشتار، به هيچ وجه درپى اثبات، يا رد چنين پديده‌اى در فرهنگ ايرانى نيست، منتها بر اين باور است كه بايد به خاستگاه آن و برقراری رابطه‌ی مخاطبين با آن، بيشتر پرداخته شود، تا از اين وضعيت متزلزل، متکثر و غير متعادلى كه حاجى‌فيروز امروز، در آن واقع است، خلاصى بيابيم.

راهکارهای احیای جایگاه اصیل حاجی‌فیروز در بسترهای فرهنگی:

خرده‌گيرى‌هاى بى‌عناد بعضى از منتقدين، مبنى بر تغيير شخصيت سياه‌چُرده حاجى‌فيروز كه تاحدى تائيد اصطلاح زخم زبانیِ كاكاسياه – كه امروزه دشنام رسمى سفيد پوستان، به سياهان محترم جهان است – همراه با بخش ديگرى از تحليل‌ها كه در اين مقال نمى‌گنجد از جمله موضوعاتى است كه مى‌بايست مورد نظر نسل آگاه امروز قرار بگيرد. نكته دیگر اينكه نبايد در طراحی اين شخصيت، محوريت با موضوعات مبتذل باشد، بلكه مى‌توان حاجى‌فيروز را با قواعد سنت‌هاى معرفتى و آیینی ايرانيان در عيد نوروز، هماهنگ نمود و به‌واقع از او به عنوان پيكى محترم با حضورى موثر از لحاظ دست‌گيرى مستمندان و شادى‌بخش دل غم‌زدگان و نويد‌بخش روزهاى خوش هرسال، بهره‌مند شد. آنچه مسلم است اينكه، فرهنگ ما ايرانيان، هر پدیده‌اى را كه در خود بپذيرد آن را همچون دايه‌اى بهتر از مادر، متبلور و متبرّج مى‌سازد. اگر حاجى‌فيروزِ نوشتار ما نيز پيوندى مستحكم با اين فرهنگ برقرار كند و قواعد حضور در آن را رعايت كند، قطعاً از آنجه كه امروز است وضعيتى به مراتب بهتر و ماندگارتر كسب خواهد نمود. لذا امید است که راه‌کارهای ذیل مورد نظر متولیان امر قرار بگیرد:

الف) بازآفرینی نمایشی: خلق اجراهایی با روایت‌های اسطوره‌ای نو، مثل طراحی داستان‌هایی که حاجی‌فیروز را به‌عنوان حامل نور و پیام‌آور سرور از دل سردی و تاریکی، بازنمایی کنند.
ب) اصلاح نمادها و نشانه‌ها: مثل جایگزینی گریم سیاه، با نقاب و ماسک‌های رنگی با طراحی هنری و بازنگری در لباس‌ها و لوازم و طراحی بصری با الهام از نگاره‌های قدیم و جدید، که به وفور در اقوام ایرانی وجود دارد.
ج) آموزش و فرهنگ‌سازی: معرفی شخصیت حاجی‌فیروز، در نظام آموزشی و تولید محتوای کودکانه و هنری، همچنین برگزاری جشنواره‌های نمایشی در فضاهای شهری و فرهنگی، که امروزه به‌طرز قابل قبولی مورد توجه مخاطبین قرار گرفته است.

نتیجه‌گیری:

در مجموع، حاجی‌فیروز را می‌توان شخصیتی برساخته در امتداد لایه‌های تاریخی متکثر دانست که از اسطوره‌های باززاینده گرفته تا بازنمایی‌های فرودستی در بستر سنت و رسانه، حامل دلالت‌هایی پیچیده است. حاجی‌فیروز، نه صرفاً یک نماد فولکلوریک، بلکه آیینه‌ای از تحولات هویتی، فرهنگی و اجتماعی ماست. اگر نسبت ما با این نماد، تنها مبتنی بر عادت و تکرار بی‌معنا باشد، این شخصیت به تدریج بی‌محتوا خواهد شد. اما اگر با نگاه بازتابی، پرسش‌گرانه و منتقدانه به آن بنگریم، می‌توان آن را بازآفرینی کرد و از نو، معنا بخشید. جامعه‌ای که نتواند نمادهایش را بازیابی و حفظ کند، ناگزیر از حذف آن‌هاست و ردپای آنها را می‌بایست در فرهنگ‌های مللِ دیگر پیدا کند. حاجی‌فیروز می‌تواند همچنان بماند، به شرط آنکه در قامت پیام‌آور نوروز و نه گدای دوره‌گرد، بازتعریف شود. حاجی‌فیروز، اگرچه امروز در سایه‌ی سوءبرداشت‌ها و نمایش‌های سطحی قرار گرفته، اما همچنان ظرفیت آن را دارد که به جایگاه دیرینه‌ی خود بازگردد. بازخوانی او، نه فقط بازسازی یک آیین، بلکه بازسازی بخش مهمی از حافظه‌ی جمعی ماست. او می‌تواند بار دیگر، سروش بهار باشد؛ اگر با دقت، ظرافت و خلاقیت، به سراغ ریشه‌هایش برویم.

پى نوشت:

* بر اساس تعریف میخائیل باختین، (فیلسوف روسی) کارناوال‌گرایی (Carnivalesque) به بروز ویژگی‌ها و کارکردهای کارناوال در ادبیات اشاره دارد. این ویژگی‌ها عبارتند از: شوخی، تنوع، بازی، توجه به بدن و امور جسمانی، به رسمیت نشناختن حقانیت و جایگاهِ سلسله مراتبی صاحب‌منصبان سیاسی، دینی، فرهنگی، اقتصادی و امثال آن و سرپیچی از هنجارهای فرهنگ رسمی. آثار کارناوالی می‌توانند مانند کارناوال‌ها، فضای مناسبی برای گفتگویِ واقعی بین نظام‌های ارزشی گوناگون باشند. (نک: ویکی‌پدیا)
** https://www.britannica.com/topic/Zwarte-Piet

*** بیتا باقلی‌زاده: «جامعه‌ی ایرانیان آفریقائی‌تبار: ماورای چهره‌ی سیاه حاجی‌فیروز، برده‌داری و موسیقی بندری»،
www.ajammc.com/2019/04/03/haji_firuz

منبع عکسِ سرفصل مقاله: ویکی‌مدیا؛ عکس: ninara

سنت کلاوس

تصویری از پیتِ سیاه در کنار سَنت کلاوس (بابانوئل)؛ در این تصویر، پیت سیاه به عنوان دستیار بابانوئل، صورت خود را کمی سیاه کرده تا نشان دهد که او از دودکش‌ها پایین می‌رود و هدیه‌ها را داخل کفش‌ها می‌گذارد؛ به همین دلیل صورت‌اش اندکی سیاه می‌گردد. با این روش، رابطه‌ی پیتِ سیاه با مسئله‌ی نژادپرستی تا حدودی در هلند مرتفع شده است. (منبع تصویر: سایت بریتانیکا)